تبليغاتX
Twenty Four Pieces For A Drama -

 

 

بعضی وقت‌ها٬ اونی که عزیز‌ترینه٬ ازت فقط می‌خواد که هیچی نگی .. و تو اونقدری دوستش داری که هیچی نگی .. که حتّی جلوی خودت رو بگیری و شب‌به‌خیر هم نگی .. و بیای اینجا تا براش آرزوی رؤیاهای آرام کنی ..

بعضی وقت‌ها٬ اونی که از دنیا برات مهم‌تره٬ بدون اینکه بهت شب‌به‌خیر بگه٬ می‌خوابه .. . و تو٬ که به خودت قول دادی تا هیچ وقت بدون ِ شب‌به‌خیرش خوابت نبره٬ تا صبح خیره به سفیدی دیوار می‌مونی ..

بعضی وقت‌ها٬ اونقدر دلت می‌گیره که دوست داری بیاد٬ بدون اینکه چیزی بهش بگی یا ازش بخوای٬ بدون اینکه بهت نشون بده داره از خیر ِ خودش می‌گذره٬ آغوشش رو باز کنه و بگه٬ بیا تا همه‌ی دلتنگی‌هات رو فراموش کنی .. بدون اینکه تو حتّی کلمه‌ای از ناراحتی‌هات حرف زده باشی ..

بعضی وقت‌ها٬ دوست داری عین یه بچّه‌ی کوچولوی لوس و نُنر٬ بشینی توی بغلش و نِق بزنی سر دنیا و همه‌ی چیزهای مزخرفی که تو رو از اون جدا می‌کنه .. دوست داری که بیاد٬ و بشینه کنارت و حرف‌هات رو گوش بده ..

بعضی وقت‌ها٬ باید یاد بگیری برای هر چیزی که دلت می‌خواد٬ دلگیر نشی .. و او رو هم دلگیر نکنی .. یاد بگیری که دلت چیزی نخواد .. چون تو٬ توی دنیا٬ فقط و فقط یه نفر رو داری .. و تنها و تنها خوشحالی اون برات مهمّه .. به هر قیمتی که باشه .. به قیمت زیر پا گذاشتن دلت .. یا فراموش کردن ناراحتی‌هات ..

بالاخره .. بعضی وقت‌ها٬ دوست داری بیست و چهار ساعت - فقط بیست و چهار ساعتِ ناقابل - از زندگیت .. نباشه .. تا فرداشب ..

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 2 قبل از ظهر توسط دال |