تبليغاتX
Twenty Four Pieces For A Drama
 

شبی عبوس !
پایانی بر فصل ِ غروب‌ها٬
تا طلوع خورشید خویش را
در پس مردمکانت
به انتظاری طولانی و سهمگین بنشینم ..

شبی گنگ !
طولانی‌ترین شب‌ها٬
که هجران را
در ثانیه‌هایش - بلند و کشدار -
 مکرّر می‌کند ..

و شبی صبور !
قاطعانه‌ترین ِ شب‌ها٬
تا در برهانی
قاطعانه‌تر از هر بهشت و جهنّم
سرنوشت مرا فریاد کند٬
که در پیوندی ابدی
به دستانت گره خورده است !

 

- به شاهزاده خانومم .. برای شب ِ یلدا .. که نیست ..

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط دال |

 

 

یک قرن تا بر شانه‌هایت گریه کنم٬
یک قرن تا در چشم‌هایت غرقه شوم٬
یک قرن تا در آغوشت آرام گیرم٬

.. و یک ابدیّت
                 برای بازگفتن ذرّه‌ای از آنچه در سینه دارم !

 

- ...
- چقدر فرم‌هام٬ شبیه ِ عاشقانه‌های ژاک پرور شدن ..

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 11 بعد از ظهر توسط دال |

 

.. و گونه‌هایت
                    با دو شیار مورّب٬
که غرور تو را هدایت می‌کنند و
                                             سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده‌ام
بی‌آنکه به انتظار صبح
                                مسلح بوده باشم٬
و بکارتی سربلند را
از روسبی‌خانه‌های داد و ستد
سر به مهر بازآورده‌ام.

هرگز کسی این‌گونه فجیع به کشتن ِ خود برنخاست که من به
                                                                     زندگی نشستم !..

- ا.بامداد

اینجا نشسته‌ام .. دیگه نمی‌تونم مثل گذشته جلوی خودم رو بگیرم .. زود تحریک می‌شم .. یه زمانی فکر می‌کردم می‌تونم سنگ باشم .. امروز می‌دونم که نمی‌تونم .. می‌شکنم .. خورد می‌شم .. با صدای بلند .. با درد ..
مدتیه که روزهای تعطیل خورد می‌شم .. هر آخر هفته .. هر عید مسخره‌ای ..
و من .. نمیتونم به دلم اجازه ندم بگیره ..
و دلم گرفته .. اندازه‌ی تمام ابرهای عالم دلم گرفته .. و می‌خوام اندازه‌ی تمام دریاهای عالم گریه کنم ..

پر کن پیاله را
کاین آب آتشین
دیریست ره به حال خرابم نمی‌برد

این جام‌ها که در پی هم می‌شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گردآب می‌رباید و آبم نمی‌برد ..

- فریدون مشیری

- تو پر کن پیاله را٬ من برات سردوزامی می‌خونم .. اونوقت با هم زار زار گریه می‌کنیم ..
- باز هم لینک اصلی ِ این نوشته رو نمی‌دم .. می‌دونی که چرا !!..

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط دال |

 

کوی نومیدی مرو٬ امّیدهاست
سوی تاریکی مشو٬ خورشیدهاست ..

پ.ن. هرکس تونست ثابت کنه که این شعر٬ اصلش برای مولوی نیست٬ بلکه برای احسان طبریه٬ یه دونه از این بلوط‌ها جایزه می‌گیره !!

 

+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 2 قبل از ظهر توسط دال |

 

همه‌ی دست‌های جهان٬
تا آغوشی شوم٬ کنج ِ گرمی٬
برای سردی ِ پرهیجان دست‌هایت.

تمامی نفرین ِ عالم٬
برای فاصله‌هایی که دست‌های کوچکت را
از آغوش ِ من بیرون می‌کشند.

همه‌ی اشک‌های من٬
برای غم ِ بزرگت٬
برای ترس ِ لطیفت٬
 از آن لحظه٬
که شاهزاده‌ای در میانه‌ی راه ِ خویش به خاک افتد.

همه‌ی دلتنگی‌های آسمان٬
برای آن لحظه‌ی وداع
که شب را
به حادثه‌ای ناگوار بدل می‌کند.

تمامی گرمای ِ عالم٬
تا آرامشی شوم٬
برای نگاه مضطربت
به لحظه‌ی بازگشت.

تمام توانم٬
تا تسلّایی شوم
برای نفرت عظیم‌ات
از هر آنچه پیوندی است
میان کلمه‌ی انسان و
ناتوانی ..

 

.. و تمامی امید‌های عالم٬
برای من٬
برای رهایی از همه‌ی زنجیرها٬
گذشتن از همه‌ی کوه‌ها٬
عبور از همه‌ی صحراها ..

.. و آن لحظه‌ی موعود٬
که دستان تو را به دست آرم٬
همان یک لحظه٬
تا ابدیّتی شوم ..

 

- برای همه‌ی اذیت‌هام٬ و اذیت‌هات٬ توی این چند روز ...
- نیاز به بازنویسی دارد - به شیوه‌ی برادرم جادوگر بود

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط دال |

 

جمعه٬
حدیثِ بی‌قراریِ من بود٬
داستان ِ ناتوانی ِ عظیم دست‌ها٬
و تکرار آسمان ِ گرفته٬
در آیینه‌ی لحظه‌ها ..

- ادامه دارد ..

مراکز ِ حسی‌ام٬ امروز به نحو اسرار آمیزی فعالیتِ خودشون رو از سر گرفتن ..
میرم تا به رسم قدیم‌ترها٬ اون وقتی که آرش هنوز نرفته بود٬ با کوه درد ِ دل کنم ..

 

+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط دال |

 

قبل از اینکه موبایله رو بکوبمش رو میز٬ کلی با خودم ور رفتم که زنگ بزنم یا نه .. احتمالاً به این نتیجه رسیدم که زنگ نزنم٬ وگرنه موبایله که گناهی نداشت .. اونقدر به چیزای مختلف فکر کردم که دیگه حتی معنی کلماتِ این کتاب لعنتی رو هم تشخیص نمیدم .. تا چند ساعت ِ پیش اوضاع به این بدی نبود .. حداقل٬ جملات رو می‌فهمیدم ..

می‌خواستم قبل از اینکه برم و خودم رو زیر بارون غرق کنم٬ اینجا رو برای آخرین بار آپ کنم ..

.. تا دست‌های تو را به دست آرم
از کدامین کوه می‌بایدم گذشت
تا بگذرم

از کدامین صحرا
از کدامین دریا می‌بایدم گذشت
تا بگذرم ..

- ا.بامداد

پ.ن. آروم بخوابی ..

 

+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط دال |