.. روباه گفت: معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا میکنيم. تو واسه من ميان همهی عالم موجود يگانهای میشوی من واسه تو.
شهريار کوچولو گفت: کمکم دارد دستگيرم میشود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد ..
- آنتوان دو سنتگزوپهری٬ برگردان ا.بامداد
- برای تولّد ِ شاهزاده خانم ِ کوچولو - با وجود اینکه خیلی دیر شده .. به امید اینکه یه کوچولو از بدجنسیهامو جبران کنه !!
□
دیشب داشتم پستهای دال رو - از اولینشون٬ تیرماه ِ ۸۵ - دوباره میخوندم .. مطمئن شدم که برای اطرافیانم٬ یه موجود کاملاً غیر ِ قابل ِ تحملام !!..
تو تمام این دو سال و اندی٬ حتی نتونستم دو تا پست پیدا کنم که یه ربط کوچیکی به هم داشته باشن !! حتی نتونستم دو روز رو پیدا کنم که احساسم توشون مشابه هم باشه !!
پ.ن. اگه یه روزی دریابندری ِ بینوا چشش به اینا میافتاد٬ مطمئناً دست از سر ِ دیالکتیک ِ شاملو برمیداشت ..
□
صحبت از دریابندری و شاملو و کتاب هفته شد .. اردشیر محصص٬ نوزدهم مهرماه٬ بدرود ِ حیات گفت .. امروز شاید بشه قطعهای رو که بامداد در وصف پرویز شاپور نوشته بود٬ برای دوست و همراهش٬ تکرار کرد ..
به پاس محبت بیدریغی که فروکش نمیکند
و انسانیتی که در نبرد با ظلمت از پا در نمیآید ..

روحش شاد ..
به نوای سوزان این ساز ِ بیامان٬
من را به میهمانی شکوفهها ببر٬
به مأوای امن خویش٬ به فراسوی ترسها٬
چون شاخهای زیتون٬ چون پرندهای سفید بر زمینهی سرخ آسمان٬
من را به میهمانی شکوفهها ببر ..
به میهمانی زیباییت٬ آن زمان که مهمانان رفتهاند٬
به رسم عاشقان سرزمینهای دور٬
آرام٬ آن سوی کرانههای پندار٬
من را به میهمانی شکوفهها ببر ..
به کودکانی که زیستن را فریاد میکنند٬
به لحظههایی که بار بوسههایمان را بر دوش میکشند٬
در میان گیسوانت٬ از میان هر آنچه کینه است٬
آرام٬ به درازای ابدیت٬
من را به میهمانی شکوفه ها ببر ..
به دستهای تو٬ به لحظهای تماس انگشتهای تو٬
به نوای سوزان این ساز بیامان٬
من را به میهمانی شکوفهها ببر٬
من را به جاودانگی زیباییت ببر ..
- برای دو تا نقطه ..
پ.ن. شعر ترجمهی آزاد از ترانهای است که برای یک کوارتت ِ زهی در اردوگاههای کار اجباری ِ نازیها سروده شده .. توضیح آنکه آلمانها در اردوگاههای مرگ٬ از میان قربانیان٬ گروههای موسیقی تشکیل میدادند تا هنگامی که دوستان و نزدیکانشان در کام کورههای آدمسوزیِ هیتلر میرفتند٬ آنها را با ترانههایی از سرزمین ِ مادری همراهی کنند .. این گونه ترانهها را که در غربت٬ و به یاد سرزمین مادری خوانده میشوند و اصولاً بار نوستالژیک عظیمی در خود دارند٬ در لاتین "گتو " مینامند ..
شاعر دربارهی شعر میگوید : احساس شعر٬ وقتی میگوید "به نوای سوزان این ساز بیامان .. من را به میهمانی شکوفهها .." در همین نکته٬ در کمال و مقصد زندگی شدن نهفته است ! و این همان احساسی است که هنگام ابراز ِ علاقه به کسی که دوستش میداریم در ما بوجود میآید ..
از آنجا که شعر در ترجمه کاملاً تغییر فرم داده نمیگم اصلش چی بوده ..
اول : بعد از همهی فحش و بد و بیراههایی که میخواستم نثار اونایی کنم که روزای کارخونهی قند رو فراموش کردن٬ کامنت قبلی بهترین اتفاقی بود که میتونست بیافته !! ممنونم عمو آرش .. ما همچنان خیلی مخلصتیم ..
دوم : قول میدم به محض اینکه چالش ادبیای که باهاش مواجهم رفع و رجوع بشه اینجا رو آپ کنم .. امیدوارم زود ِ زود ..
آخر : مثل هر سال٬ میلادم مبارک ..