تبليغاتX
Twenty Four Pieces For A Drama
با این غروب از غم سبز چمن بگو
اندوه سبزه های پریشان به من بگو

اندیشه های سوخته ی ارغوان ببین
رمز خیال سوختگان بی سخن بگو

آن شد که سر به شانه ی شمشاد می گذاشت
آغوش خاک و بی کس نسترن بگو

شوق جوانه رفت ز یاد درخت پیر
ای باد نوبهار ز عهد کهن بگو

آن آب رفته باز نیاید به جوی خشک
با چشم تر ز تشنگی یاسمن بگو

از ساقیان بزم طربخانه ی صبوح
با خامشان غمزده ی انجمن بگو

زان مژده گو که صد گل سوری به سینه داشت
وین موج خون که می زندش بر دهن بگو

سرو شکسته نقش دل ما بر آب زد
این ماجرا به آینه ی دل شکن بگو

آن سرخ و سبز سایه بنفش و کبود شد
سرو سیاه من ز غروب چمن بگو.


- ه.ا.سایه









در این شب ها
که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد،
در این شب ها
که هر آیینه با تصویر بیگانه است،
و پنهان می کند هر چشمه ای سر و سرودش را،

چنین بیدار و دریاوار
تویی تنها که می خوانی
رثای قتل و عام و خون پامال تبار آن شهیدان را،
تویی تنها که می فهمی
زبان و رمز آواز چگور ناامیدان را ..

بر آن شاخ بلند
ای نغمه ساز باغ بی برگی
بمان تا بشنود از شور آوازت
درختانی که اینک در جوانه های خرد باغ
در خوابند،
بمان تا دشت های روشن آیینه ها
گل های جوباران
تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را
ز آواز تو دریابند ..

تو غمگین تر سرود حسرت و چاووش این ایام،
تو بارانی ترین ابری که می گرید
به باغ مزدک و زرتشت،
تو عصیانی ترین خشمی که می جوشد
ز جام و ساغر خیام،

در این شب ها
که گل از برگ و برگ از باد و ابر از خویش می ترسد،
و پنهان می کند هر چشمه ای سر و سرودش را،
در این آفاق ظلمانی،
چنین بیدار و دریاوار،
تویی تنها که می خوانی ..


- شفیعی کدکنی


- به یاد اخوان ثالث ..
- این شعر را در The Book of Austerity ، از شهرام ناظری بشنوید .. که بی شک جسورانه ترین کار سال های اخیر موسیقی این سرزمین بوده است .. به خصوص فضاسازی بدیع  فرخزاد لایق ..



+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط دال |




دقایقی پیش، نزدیکی جایی که زندگی می کنم، فاجعه ای انسانی به وقوع پیوست : ساختمانی که از سال ها پیش بیم فروریختن آن می رفت و یکی از ستون های کناری آن دچار ریزش شده بود، امروز صبح، کاملا فروریخت. ولی این همه ی ماجرا نبود، این بنا حدود بیست کارگر را با خود به کام مرگ کشاند. کارگرانی که همه در استخدام شهرداری بودند ..
از سال پیش تا حالا، با عده ای از دوستان، در باره ی نحوه ی تخریب ساختمان مذکور درگیری لفظی داشتیم. درباره ی اینکه به چه ترتیب می توان این بنا را تخریب کرد، بدون آنکه احتمال صدمه دیدن افراد و ساختمان های کناری وجود داشته باشد. در هر حال، فرستادن عده ای انسان برای تخریب، در همه ی نظریات ارایه شده توسط جمع ما، بدون بحث، از ابتدا مردود بود.
همه ی بحث بر سر آن است که شهرداری محترم، چگونه به خود اجازه داده که به این راحتی درباره ی زندگی عده ای انسان تصمیم بگیرد ؟ چگونه عده ای از مدیران که داعیه ی مدیریت کلان شهری مانند تهران را بر دوش می کشند، آنقدر بچگانه، عده ای کارگر را مامور می کنند که با پتک به جان ساختمان نیمه ویرانی بیافتند ؟


به هر صورت، از ساختمان همسایه ی ما، امروز جز توده ی خاکی باقی نمانده و خاطره ی زلزله ای که اهالی محل را از خواب صبحگاهی پراند و از بیست نفر انسان جز توده ی در هم پیچیده ای از گوشت و استخوان ! تنها می توان توجیه کرد، در سرزمینی که مهندسین عمران آن رییس جمهوراند، سرداران نیروی انتظامی شهردار می شوند، تحصیل کردگان مدیریت شهری شغل رانندگی را بر می گزینند، مهندسین متالورژی مربی گری تیم های ملی را بر عهده دارند و ادبا قوه ی مققنه را اداره می کنند .. انتظار حوادثی غیر از این داشتن، کاملا بیجاست !!



+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط دال |