تبليغاتX
Twenty Four Pieces For A Drama



یک مشت چشم آبی
یک مشت موی سیاه
یک مشت سکوت
می شوی تو ..

می شوی تو
که بیایی،
که در سکوت بنشینی در برابرم،
که اشکهایم را که فرو می ریزند نظاره کنی،
که رهایم کنی، در سکوت ..

با خاطره ی جاودان گیسوانت !



- برای هلیا، خاطره ای دور در ذهن ..





... بخواب هلیا، دیر است. دود دیدگانت را آزار می دهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانه ی تو نخواهد گذشت. چشمان تو چه دارد که به شب بگوید ؟ سگ ها رویای عابری را که از آن سوی باغ های نارنج می گذرد پاره می کنند. شب از من خالی است هلیا ..


.. انسان در خاک می روید چون گیاه و در خاک می میرد.
هلیا ! تو مرا از من جدا کردی. تو مرا از روییدن باز داشتی. تو هرگز نخواهی دانست که یک مرد در امتداد یازده سال راندگی چگونه باطل خواهد شد. حالیا تو با درخت ریشه سوخته یی که به باغ خویش باز می گردد چه می توانی گفت ؟..


- به یاد نادر ابراهیمی و هلیای شهری که دوست می داشت ..



+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 1 قبل از ظهر توسط دال |




                                 




2 AM and she calls me 'cause I'm still awake,
"Can you help me unravel my latest mistake?
I don't love him. Winter just wasn't my season"
Yeah we walk through the doors, so accusing their eyes
Like they have any right at all to criticize,
Hypocrites, you're all here for the very same reason ..


- Anna Nalick




ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط دال |




با من بیا نازنین ..

آب، چشم های توست
پیکرت، آتش
هوا، خنده هایت
وطن، بازوان توست ..
دست های کوچکت را به من بده
از بوسه های تو، سرزمینی خواهم کرد ..

با من بیا نازنین
تا از هر آنچه هستیم،
از من
از تو
از نام هایمان،
به ابدیتی گریزیم،

سرزمینی که
ما را - تنها و تنها من را
و تو را
به فرداها
فریاد می کند ..


- "حقیقت انسان را چه می کنی ؟"



- تقدیم به دو تا نقطه


+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط دال