تبليغاتX
Twenty Four Pieces For A Drama



دوستی، مدتی قبل متنی را - به نقل از یک وبلاگ - برایم فرستاد که با خواندنش، کمی گیج شدم ..
داستان، زندگی دو دوست دوران جوانی را روایت می کرد که سرنوشت شان به دو راه جدا برده بود : یکی هجرت کرده و زندگی بسیار دلچسبی در "نزدیکی وست کوست" به هم رسانده، دیگری به رغم شرایط بسیار ناگوار مانده و به میهن خدمت می کند .. مقصود مطول کردن قصه نیست، پس خلاصه آنکه : "هر سال هم را می بینند، دست کم دو سه بار، گاهی در تهران، گاهی هم تصادفی در کنفرانسی در هایدلبرگ یا ناتینگهام، حرف و خاطره مشترک زیاد دارند، خصوصا راجع به سرنوشت دانش جوهایی که دومی برای اولی فرستاده و هر کدامش الان برای خودشان یک هپی هستند. ولی آقای دومی هر وقت که اولی را می بیند ( خصوصا وقتی که با لهجه متوسط دارد یک مقاله خوب را در یک کنفرانس معتبر ارائه می کند ) از خودش می پرسد : واقعا ارزشش را داشت ؟".. در نهایت، نویسنده گرامی قضاوت امر را به خواننده ی فرهیخته میسپارد ..
 
امروز این سوال را با خود تکرار می کنم : " واقعا ارزشش را داشت ؟"
دوست داشتم زنده بود حکیم ابوالقاسم فردوسی تا از او بپرسم : سی سال برای زنده کردن پارسی ؟!.. زنده بود میرزا تقی خان امیر کبیر تا بپرسم : زندگیت بابت نجات این سرزمین ؟.. زنده بود محمد مصدق تا سوال کنم از او : آزادیت و شرفت برای آزادی این مردم ؟
زنده بودند رستم و سیاوش، مازیار و مزدک، ستارخان و باقرخان، عارف قزوینی و فرخی یزدی، میرزای جنگلی، شریعتی، نیما و فریدون، کیوان و طبری، طالقانی و بهشتی، گلشیری، فروغ و شاملو، تا از ایشان می پرسیدم : "واقعا ارزشش را داشت ؟"

.. از چه روی خود را اینچنین ارزان فروختیم ؟

 
اگر جرج واشنگتن و سپاهیانش لحظه ای فکر می کردند که در این ایثار ارزشی نیست، بی گمان امروز آمریکا وجود نمی داشت .. اگر گاندی لحظه ای گمان میبرد که مبارزه را ارزشی نیست، امروز هند تکه ی دور افتاده ای بود از استعمار بریتانیا .. اگر مارتین لوتر کینگ در این اندیشه بود که رهایی سیاهان را ارزشی نیست امروز تاریخ فریاد "من رویایی دارم !" را در حافظه نداشت ..
اگر علی اسفندیاری "افسانه" را ارزشی بی بدیل در شعر این سرزمین نمی دانست، امروز ادبیات ایران از نام هایی چون سپهری، ابتهاج، فرخزاد، کسرایی، مشیری، اخوان و بامداد تهی بود ..
و اگر حکیم توس ارزشی در سی هزار بیت شاهنامه نمی دید امروز دوست نازنینم از اینکه انگلیسی یا آلمانی یا فرانسه را به لهجه ای متوسط حرف میزند شرم نمی برد ..
 
همیشه از روزی وحشت داشته ام که نام ایران زنده باشد ولی میهن مان ایران نه !!
 
- چنانچه علاقه مند به مطالعه ی اصل داستان هستید، آن را در ادامه ی مطلب خواهید یافت.
- با عرض پوزش فراوان خدمت نویسنده ی داستان، از آوردن نام وبلاگ مرجع خودداری می کنم.




من اینجا ریشه در خاکم.
من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم.
من اینجا تا نفس باقیست، می مانم.
من از اینجا چه می خواهم، نمی دانم !

امید روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست،
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم.
من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دست تهی،
گل برمی افشانم.
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید،
سرود فتح می خوانم،
و می دانم،

تو روزی باز خواهی گشت !



- فریدون مشیری
- بعضی وقت ها واقعا به این نتیجه می رسم که، اگر هم بر نگشتید : به درک !!





ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط دال |



آرش بعد از دو سال، بالاخره اومد .. آرش عزیز .. آرش دوست داشتنی ..
بعدش هیچی نشد .. خواستگاری - دعوا سر مهریه، درست مثل بازار روز ساری .. عکس دونفره - به اندازه ی پنجاه سال .. نامزدی - خشک و کسل کننده .. همه ی چیزهایی که میشه حدس زد ..

زندگی خیلی ساده است، فقط اگر اجازه بدی همه چیز اونطوری که باید اتفاق بیافته .. موضوع پیچیده ای وجود نداره : عشق افلاطونی، دوستی دوران جوانی، همه ی چیزهایی که ارزشه .. اینجا همه چیز بی ارزشه !!.. احساس اینکه خیلی از پیوندهای قدیمی یواش یواش شکسته میشن، با همه ی رعب آوریش، دیگه خیلی هم ناراحت کننده نیست .. حالا میفهمم که چرا تلاش من برای قانع کردن این جماعت بیشتر به بلاهت نزدیک بود تا شجاعت : اینجا مرد اونیه که راحت بتونه به همه چیز پشت پا بزنه ..

به همه چیزی میشه پشت کرد، کافیه مردش باشی : مرد زندگی !

تنها سوالی که باقی میمونه اینه که چرا رفتن مامان بزرگ برای خیلی ها سنگین بود، کسایی که به زندگی ایمان داشتن !!؟





.. ما در ظلمت ایم
بدان خاطر که کسی به عشق ما نسوخت،

ما تنهاییم
چرا که هرگز کسی ما را به جانب خود نخواند،

ما خاموش ایم
زیرا که دیگر هیچ گاه به سوی شما باز نخواهیم آمد،

و گردن افراخته
بدان جهت که به هیچ چیز اعتماد نکردیم، بی آنکه بی اعتمادی را
دوست داشته باشیم.



کنار حوض شکسته درختی بی بهار از نیروی عصاره ی مدفون
خویش می پوسد.

و ناپاکی آرام آرام رخساره ها را از تابش باز می دارد.

عشق های معصوم، بی کار و بی انگیزه اند.
دوست داشتن
از سفرهای دراز تهی دست باز می گردد.

زیر سرتاق های ویران سرای مشترک، زنان نفرت انگیز، در حجاب
سیاه بی پردگی خویش به غم نامه ی مرگ پیام آوران خدایی
جلاد و جبرکار گوش می دهند و بر ناکامی گنداب طعمه جوی
خویش اشک می ریزند.

خدای مهربان بی برده ی من جلاد و خوف انگیز نیست،
من و او به مرزهای انزوایی بی امید رانده شده ایم.
ای هم سرنوشت زمینی شیطان آسمان ! تنهایی تو و ابدیت بی گناهی،
بر خاک خدا، گیاه نورسته ای نیست ..


- ا . بامداد



+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 1 قبل از ظهر توسط دال |





                         



این بیچاره شاید آخرین بازمانده ی آتش سوزی کذایی باشه .. من و فرهاد در لحظه ی آخر تونستیم از پیوستنش به زباله دان تاریخ جلوگیری کنیم !.. بین شلوغی های این چند وقته پاک از یادم رفته بود ..
چند روز پیش یه دفعه پیداش کردم، توی کیسه، زیر تخت خواب، همونجوری پر از خاکستر !.. توی آتش سوزی باطری و تبدیلش سوخت و خاکستر شد .. رفتم براش یه تبدیل خریدم .. از همه جالب تر این بود که ناامیدم نکرد و روشن شد !.. یارو مغازه داره با دهان باز نگاهم میکرد، آخرش طاقت نیاورد و گفت من اینو میخرم .. گفتم فروشی نیست، یادگاریه ! سرمو انداختم پایین، اومدم از مغازش بیرون !.. یاد آتش سوزی افتادم : یاد اینکه اگه همه ی اتفاقات بعدش نمی افتاد، میتونست حادثه ی عجیب و غریب و جذابی باشه - روانی شدم ؟؟!
ولی خوب، از اون همه سوژه ی ذهنی، همین بینوا مونده که فکر کنم حالا حالا ها باید بسابمش تا بلکه تمیز بشه !!

- در نهایت باید بگم : زنده باد استکبار جهانی !! زنده باد کمپانی DELL !!  زنده باد ایرلند عزیز عزیز عزیز !!



+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1 قبل از ظهر توسط دال |