تبليغاتX
Twenty Four Pieces For A Drama

باور نمی کند دل من مرگ خویش را
نه، نه من این یقین را باور نمی کنم
تا همدم من است نفس های زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم

آخر چگونه گل خس و خاشاک می شود ؟
آخر چگونه این همه رویای نونهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خاک می شود ؟

در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دست ها به دعا مانده روز و شب
اینها چه می شود ؟..

بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گل های یاد کس را پرپر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی کنم ..


- سیاوش کسرایی




نزدیک به دو ماه گذشت ..

همیشه فکر میکنی که زمان میاد و همه چیز رو میشوره و میبره. ولی توی شهر ما همه چیز ساکن ساکن ساکن میمونه ! مثل اینکه همه چیز رو، با چسب چسبوندن به در و دیوار، خاطره ها، حرف ها، حتی برگ ها رو .. اینجا زمان، فقط غبار خاطره ها رو میبره، هر روز که میگذره، همه چیز پر رنگ تر میشه .. همه چیز دردناک تر .. هر روز که از پله ها میای بالا، وقتی میبینی چراغ ها خاموشه، وقتی هیچ صدایی از خونه اش نمیشنوی، میفهمی که هیچ چیز عوض نشده، میبینی هنوز هیچ چیز باورت نشده ..
زمان، اینجا، هیچ چیز رو از یاد نمیبره .. زمان اینجا مثل پاندولی میمونه که هر روز واقعیت رو با قدرت بیشتری پرتاب میکنه توی صورتت .. این واقعیت رو که نیست .. دیگه نیست .. تا ابد نیست .. راست نمیگفتی مامان بزرگ، مرگ حق نیست، مرگ ناحق ترین واقعیت عالمه ..
.. اینجا خالیه .. اینجا جات خیلی خالیه .. جات خالیه، اونقدر که جای پر خاطره هات کمرمون رو میشکنه .. کمر دایی رو .. کمر مادر رو .. کمر من رو ..

روحش شاد .. یادش گرامی ..



                





توی این چند وقت، بین این همه اتفاق ناگوار، دو تا اتفاق خوب هم برای من افتاد :

اول اینکه دختر شبنم بالاخره زایید !! و به قول سیاوش، بعد از این همه وقت حرس دادن دختر خاله ی ما و خرج گذاشتن روی دست شوهرش، تلافی کرد، پنچ تا فینقیلی زایید یکی از اون یکی ریزه تر !
و دومی هم یه اتفاق نازنینه که نمیگمش ..



+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط دال |