تبليغاتX
Twenty Four Pieces For A Drama

 اتفاقاتی که در هفته‌ی گذشته در ایران به وقوع پیوست٬ ننگین‌تر از آن است که بتوان حرفی از آن به میان کشید .. چقدر حافظه‌ی ما ناقص است .. چقدر آسان ترکمنچای و گلستان را از یاد بردیم ..
.. و چقدر این چند بیت نازنینن .. چقدر من دوستشون دارم .. و چقدر همه‌ی امیدها و ناامیدی‌های جهان رو حکایت می‌کنن !! 

                 

                               

 

برادر٬ دشمنم خونخواره امشب
هوای خانه ظلمت‌باره امشب
چراغی بر سر راهم بگیرید
که دیو شهر شب بیداره امشب

شب است و مادران شهر غمناک
هزاران گل شکفت و خفت بر خاک
عزیزم٬ داغ دارم٬ دست واکن
به پا کن بیرق صبح تربناک

به عهد شب‌نوردی‌ها وفا کن
برادر‌های عاشق را صدا کن
بزن بر سینه‌ی شب تیری از نور
گل خورشید را مهمان ما کن

به سیل صبح‌خواهان راه بستند
هزاران سینه و سر را شکستند
ولی مردم گرفته دست در دست
ز چنگ دیو مردم‌خوار رستند

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 6 بعد از ظهر توسط دال |

 امشب٬ شب شعر جلال‌الدین محمد بلخی است !!.. اگر گفتید وجه اشتراک بارز این دو شعر چیست ؟؟

آمده‌ام که سر نهم٬ عشق ترا به سر برم
ور تو بگوییم که نی٬ نی شکنم٬ شکر برم
آمده‌ام چو عقل و جان٬ از همه دیده‌ها نهان
تا سوی جان و دیدگان٬ مشعله‌ی نظر برم
آمده‌ام که ره زنم٬ بر سر گنج شه رنم
آمده‌ام که زر برم٬ زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا٬ جان بدهم به دل‌شکن
گر ز سرم کله برد٬ من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر٬ من به کجا نظر کنم ؟
اوست گرفته شهر دل٬ من به کجا سفر برم ؟
آنکه ز زخم تیر او کوه شکاف می‌کند
پیش گشاد تیر او٬ وای٬ اگر سپر برم
گفتم آفتاب را٬ گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند٬ گفت بلی اگر برم
آنکه ز تاب روی او نور صفا به دل کشد
و آنکه ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او٬ همچو خیال گشته‌ام
و ز سر رشک نام او٬ نام رخ فمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور٬ نمی‌خوری ؟ پیش کس دگر برم

جان و جهان ! دوش کجا بوده‌ای ؟
نی٬ غلطم٬ در دل ما بوده‌ای
دوش ز هجر تو جفا دیده‌ام
ای که تو سلطان وفا بوده‌ای
آه که من دوش چه‌سان بوده‌ام ؟!
آه که تو دوش کرا بوده‌ای ؟!
رشک برم کاش قبا بودمی
چون که در آغوش قبا بوده‌ای
زهره ندارم که بگویم ترا :
"بی من بیچاره کجا بوده‌ای ؟"
یار سبک روح٬ به وقت گریز
تیزتر از باد صبا بوده‌ای
رنگ رخ خوب تو٬ آخر٬ گواست
در حرم لطف خدا بوده‌ای
آینه‌ای٬ رنگ تو عکس کسی است
تو ز همه رنگ جدا بوده‌ای

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 1 قبل از ظهر توسط دال |

 

امشب آمده‌ام که داستان بگم .. اونم از نوع سر راست !!.. اگه شروع به خوندنش کردین٬ تا آخر ادامه بدین !!


یادمه٬ از وقتی خیلی کوچک بودم٬ عادت داشتم همه چیزو دو پهلو٬ با نیش و کنایه بگم .. توی پنج سالگی به جای اینکه به پدرم بگم من فلان چیزو می‌خوام٬ من باب مثال عرض می‌کنم٬ کلی فلسفه‌ی زیباییی شناختی رو می‌کردم٬ که پدرم  - که اون وقتا از قضا دستی تو نقاشی داشت - انگشت تعجّب بر دندان می‌گزید - هرچند اکثر مواقع پی به منظورم نمی‌برد و من ملتفت می‌شدم که نگاه زیبایی شناختی مذکور از بیخ و بن غلط است !..
از خدا که پنهون نیست٬ از شما چه پنهون٬ رفتم دریا ! نه اینکه فکر کنین یه ساعت رفتم و برگشتم .. چهار روز رفتم دریا .. اون دریایی که عاشقشم ! اونقدر موندم که دم آخری از پروازم نزدیک بود جا بمونم .. خوب٬ می‌دونین که٬ من وقتی می‌رم دریا تا یه مدت طولانی عقایدم یکصد و هشتاد و هفت درجه تغییر می‌کنن ! اینجوریه که شدم یه آدم رک و پوست کنده !..
وقتی برگشتم انتظار دو تا چیز رو می‌کشیدم .. دوّمیش کامنتی بود برای پست قبلی !!.. خودتون رو بی‌مورد به در و دیوار نکوبید٬ کاملا مشخصه که از کی !.. ولی می‌بینین که٬ هیچ کامنتی این تو نیست .. نه اینکه فکر کنین کسی این وسط وقت نکرده کاری بکنه٬ کافیه سیصد و شصت درجه توی یاهوی عزیز بچرخین تا متوجه شین وقت برای بیشترمون فراوونه !!.. خوب٬ من ناراحت شده‌ام٬ یعنی ناراحتم٬ بعد از اون همه خوشحالی٬ بعد ازینکه تصمیم گرفتم شادی‌ام رو - حدّاقل تا از بین رفتن حسّ شوری آب دریا روی پوستم - توی پوستم حفظ کنم !!..
ولی خوب٬ من به این راحتی‌ها هم از تصمیماتم منصرف نمی‌شوم .. کسی٬ جایی٬ توی همین یاهوی پانورامای نازنین نوشته بود : دستم درد میکنه٬ واسه اینکه بضیا نمیفهمن با من چیکار کردن !.. من برعکس این نویسنده‌ی بزرگوار اصلا دستم درد نمی‌کنه٬ فقط بازوم یک کم کوفته است٬ که اون رو هم ترجیح می‌دهم٬ به جای جار زدنش٬ با دوا و درمون معالجه‌اش کنم !..
ولی با وجود این کمی ناراحتم٬ بابت اینکه یک شب خوب زندگیم رو برای تقدیم کردن یه شعر (به پست هفدهم مهر ماه مراجعه کنید !) به یک آدم راحت طلب و ناراست تلف کرده‌ام !! شما لطف کنید و پست قبلی من رو نادیده بگیرید .. من هم قول می‌دم که ازین به بعد در تقدیم کردن نوشته‌هام به دیگران٬ دقت بیشتری به خرج بدم .. مثلا اگه تصمیم گرفتم شب تولدم شعری رو به کسی تقدیم کنم٬ اول مطمئن می‌شم که علاوه بر یه تبریک خشک و خالی٬ یه دست لوازم کامل غوّاصی ماریس بهم هدیه می‌ده .. و اگر هم همچین کسی پیدا نشد -خب آدم که قحط نیست - به پیروی از بامداد فقید - نوشته‌ام رو به هم‌رزم ناشناسم از شرم‌الشیخ تقدیم می‌کنم !!..

- مفهوم رک و پوست کنده رو که متوجه شدین ؟! نه ؟؟!!

 □

دوست و استاد عزیزمان٬ دکتر حسن نجومی٬ پس از یک سال مبارزه با سرطان٬ دار فانی را وداع گفت .. به یاد اشتیاق کودکانه‌اش برای دیدن روزی که واکسن سرماخوردگی کشف شود !!..
روحش شاد و خاطره‌اش جاویدان باد ..

 

                           

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 3 قبل از ظهر توسط دال |

 

میلاد تو٬ میلاد من ..

و جهان یکسر نظاره‌ای شد
تا جهانیان٬
پیوند نامنتظرمان را
به انتظار بنشینند !

- برای شین.

میلادم مبارک !

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 1 قبل از ظهر توسط دال

 

نازنین٬
اینان همه دیده‌هاشان را به دشنه‌ی جلّادان یک‌چشم
سپرده‌اند٬
تا به شهر کورها تا ابد
پادشاهانی جلّاد و جبرکار حکم‌رانی کنند ..

گناه من و تو همه از آن بود که
آدمی را
بر قلّه‌های بلند بایسته‌اش خواسته‌ایم !

... ادامه دارد !!

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط دال