تبليغاتX
Twenty Four Pieces For A Drama

 

به شیوه‌ی برشت عمل می‌کنم !! از زندگی دور شدم .. صبح تا صبح اینجا می‌شینم و هیچ کار نمی‌کنم .. ثانیه‌ها می‌گذرن٬ همونطور که باید بگذرن .. ولی زندگی اونجوری نیست دیگه .. زندگی خالی خالیه .. اینطور خودم رو از همه‌ی اون چیزی که عادت شده بود خلاص می‌کنم .. اینجوری٬ شاید وقتی دوباره زندگیم رو از سر بگیرم٬ بتونم خیلی چیزها را از نو ببینم .. خیلی از اون چیزایی رو که عادت شده بود .. شاید زندگی رو !!
درست مثل امشب که وقتی دوباره اومدم اینجا٬ بعضی چیزاش - اونقدرها هم که قبلا فکر می‌کرم - به نظرم احمقانه نیومد !!.. عجیب اینه که خاطره‌ات هنوز همون ویرانگری سابقش رو حفظ کرده٬ هرچند که اون ساختمون قدیمی - با اون نمای کاغذی سبز و سرخ و سفید رنگش - نسبت به آخرین باری که دیدمش کمتر آزارم می‌داد !! 

خوبیِ فاحشه‌ها اینه که٬ اکثرشون هیچ وقت نمی‌فهمن که فاحشه‌اند !

این شعر رو برای سیاوش میرصادقی عزیز اینجا میارم٬ هرچند که بهتر از من دوست داشتن رو می فهمه .. و برای کس دیگه ای٬ تا بدونه که من زودتر هجرت کردم٬ از سرزمینی که دوست نمی داشتم !

 برویم ای یار٬ ای یگانه ی من !
دست مرا بگیر !
سخن من نه از درد ایشان بود٬
خود از دردی بود
که ایشان اند !

ایشان دردند و بود خود را
نیازمند جراحات به چرک اندر نشسته اند.
و چنین است
که چون با زخم و فساد و سیاهی به جنگ برخیزی
کمر به کین ات استوارتر می بندند.

برویم ای یار٬ ای یگانه ی من !
برویم و٬ دریغا ! به هم پایی این نومیدی خوف انگیز
به هم پایی این یقین
که هر چه از ایشان دورتر می شویم
حقیقت ایشان را آشکاره تر
در می یابیم !

با چه عشق و چه به شور
فواره های رنگین کمان نشا کردم
به ویرانه رباط نفرتی
که شاخ ساران هر درخت اش
انگشتی است که از قعر جهنم
به خاطره ای اهریمن شاد
اشارت می کند.

و دریغا - ای آشنای خون من ای هم سفر گریز ! -
آن ها که دانستند چه بی گناه در این دوزخ بی عدالت سوخته ام
در شماره
از گناهان تو کم ترند !

 -  ا . بامداد

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط دال |