تبليغاتX
Twenty Four Pieces For A Drama

.. تنها ایرادی که می‌توان به شولوخف گرفت٬ شاید این باشد که نثر تکان‌دهنده‌اش - در سرتاسر اثر - پایدار و همیشگی نیست .. شاید هم حسن٬ چه اگر بود خواننده‌ی بی‌نوا را٬ در طول رمان بلندی چون دن ‌آرام  از پا می‌انداخت  ..

دو روز بعد "نوکر" به خاک سپرده شد : دو تن از قزاقان "نیژنه‌ یابلونوفسکی" از طرف آتامان ده بدانجا فرستاده شدند و گور کم‌عمقی برای او کندند و یک چند با ساق‌های آویزان بر لبه‌ی خاک نشستند و سیگار کشیدند. یکی‌شان گفت :

- اینجا زمین سفته.
- انگار از آهنه : هرگز شخم نخورده و سال به سال سخت‌تر شده.
- بله .. خوش به حالش که اینجا سر این بلندی دفن می‌شه .. اینجا باد می‌وزه و خشکه و آفتابگیر هم هست .. زود نمی‌پوسه.

پیکر نوکر را که میان سبزه کز کرده بود نگاه کرد و از جا برخاستند.

- چکمه‌هاش را در می‌آریم ؟
- پس چی ؟ چندان کار کرده نیست.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط دال |