تبليغاتX
Twenty Four Pieces For A Drama
اینک دو تن‌ایم ما
هر دو سخت کوفته
چرا که سراسر این ناهموار را
به پای در‌نوشته‌ایم
خود در شبی این‌گونه
بیگانه با سحر
[که در این ساحل پرت
همه چیزی به آفتاب بلند
عصیان کرده است.]

باری -
و از پایان این سفر
ما را هم از نخست
خبر بود.
و این با خبری را
معنا پذیرفتن است٬
که دانسته‌ایم و
گردن نهاده‌ایم.
و به سربلندی اگرچند
در نبردی این‌گونه موهن و نا‌به‌شایست
به استقامت پای فشرده‌ایم
[چونان باروی بلند دژی در محاصره
که به پایداری
پای می‌فشرد]٬
دیگر اکنون ما را
تاب تحمل خویشتن نیست.

قلمرو سرفرازی ما
هم در این ساحل ویران بود٬
دریغا که توان و زمان ما
در جنگی چنین ذلّت‌خیز
به سر آمد.
و کنون
از آن‌که چون روسبیان وازده
با تن خویش هم‌بستر شویم
نفرت می‌کنیم و
دل‌آزرده‌گی می‌کشیم.

در این ویرانه‌ی ظلمت دیگر
تاب باز ماندن‌مان نیست ..

- ا.بامداد

- برای س.ق٬ م.پ٬ م.ا٬ ... !!
- .. و برای دوستان عزیزم که بار حماقت دنیا رو همراه با من بر دوش می‌کشند ..

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 3 قبل از ظهر توسط دال |

 

دلم برای کسی تنگ شده .. برای اون وقت‌هایی که می‌اومد و با یه لبخند به همه‌ی سوالایی که توی گلوم گیر کرده بود جواب می‌داد .. می‌اومد و با یه کلمه روی تمام حماقت‌های عالم سرپوش می‌گذاشت .. دلم می‌خواست الآن می‌اومد و راضیم می‌کرد که ناراحت نباشم .. می‌اومد و بهم قول می‌داد که دیگه هیچوقت از پیشم نمی‌ره !.. با وجود این همیشه می‌دونستم .. می‌دونستم یه روز که مثل همیشه خداحافظی می‌کنه و می‌ره٬ دیگه بر نمی‌گرده .. مثل امروز که برای همیشه رفته .. مثل امروز که من هنوز منتظرم برگرده .. برگرده تا بتونم ازش عذرخواهی کنم .. عذرخواهی کنم٬ که با دیدن همه‌ی حماقتی که دور و برمه٬ هنوز هم یادش می‌افتم !.. برگرده و با یه لبخند به همه‌ی سوالام جواب بده !

همه بت‌هایم را می‌شکنم
تا فرش کنم بر راهی که تو بگذری
برای شنیدن ساز و سرود من.

همه بت‌هایم را می‌شکنم - ای میهمان یک شب اثیری زودگذر ! -
تا راه بی‌پایان غزل‌ام٬ از سنگ‌فرش بت‌هایی که در معبد
شتایش شان چو عودی در آتش سوخته‌ام٬ تو را به نهان‌گاه درد من آویزد.

اما نیم‌شبی من خواهم رفت٬ از دنیایی که مال من نیست٬
از زمینی که بیهوده مرا بدان بسته‌اند.

و تو آن‌گاه خواهی دانست٬ خون سبز من ! - خواهی دانست که جای
چیزی در وجود تو خالی‌ست.
و تو آن‌گاه خواهی دانست٬ پرنده‌ی کوچک قفس خالی و منتظر من !
- خواهی دانست که تنها مانده‌ای با روح خودت
و بی‌کسی‌ات را دردناک‌تر خواهی چشید زیر دندان غم‌ات :
غمی که من می‌برم
غمی که من می‌کشم ...

دیگر آن زمان گذشته است که من از درد جان‌گزایی که هستم به
صورتی دیگر درآیم
و درد مقطع روحی که شقاوت‌های نادانی‌اش از هم دریده است٬
بهبود یابد.
دیگر آن زمان گذشته است
و من
جاودانه به صورت دردی که زیر پوست توست مسخ گشته‌ام.

روزی این شعر را برای کسی خواندم .. سه خط اوّلش‌ را .. وقتی دیدم بی‌اندازه خوشحال شده٬ تنها کاری که توانستم کنم٬ این بود که در دل بر حماقتش بخندم .. قسمت دیگرش را اینجا آورده‌ام تا بداند امروز بلند به حماقتش می‌خندم .. نمی‌دانم آیا تا آن روزی که من و دوستانم دست‌هایمان را بدون ترس و بدون فکر به یکدیگر می‌فشریم و نعره‌های مستانه‌ی شادی‌مان بر آسمان خدا چنگ می‌اندازد٬ می‌تواند قسمت باقیمانده‌اش را - در دفتر هوای تازه - ا.بامداد - پیدا کند یا خیر !؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 3 قبل از ظهر توسط دال |

   دوستانی که آشنایی مختصری با اینجانب دارند٬ مطّلعند که اعتقادی به نقد مفهومی و تاریخی در عرصه‌ی هنر و ادبیّات ندارم٬ مگر آنکه بحث در حیطه‌ای غیر از ارزش هنری و ادبی اثر در جریان باشد !

   سیصد را دیدم. با وجود مطلب ذکر شده در بالا٬ و با اشاره به این نکته که علاقه‌ی چندانی به انتشار نقد منفی ندارم٬ ترجیح می‌دهم در‌باره‌ی این فیلم - لااقل - نظرات نه چندان مختصرم را ابراز کنم .. در غیر اینصورت احتمال شدیدی وجود دارد که به سمت اعتیاد و حتّی کار‌های خیلی بدتری که برای جامعه‌ی انسانی بسیار خطرناک‌تر است - مثل فیلم سازی - کشیده شوم !!

   تنها جملهای که درباره‌ی این فیلم٬ از همه‌ی نقطه‌نظر‌ها - نه از باب زیبایی شناسانه٬ که از دیدگاه تکنیک فیلم‌سازی - کمپزیسیون و ترکیب‌بندی قاب‌ها٬ دیالوگ‌ها٬ شخصیت پردازی کاراکتر‌ها٬ موسیقی متن٬ روند داستانی٬ ساختار و فرم -می‌تواند بیانگر همه‌ی احساسم باشد٬ در یک کلام عبارت است از : یک دری‌وری به مفهوم واقعی کلمه !

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 1 قبل از ظهر توسط دال |