تبليغاتX
Twenty Four Pieces For A Drama
 

پر کن پیاله را
کاین آب آتشین
دیریست ره به حال خرابم نمی‌برد

این جام‌ها که در پی هم می‌شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گردآب می‌رباید و آبم نمی‌برد

من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته‌ام
تا دشت پرستاره‌ی اندیشه‌های گرم
تا مرز ناشناخته‌ی مرگ و زندگی
تا کوچه‌باغ خاطره‌های گریز‌پا
تا شهر یاد‌ها
دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی‌برد

هان ای عقاب عشق !
از اوج قله‌های مه‌آلود دوردست
پرواز کن به دشت غم‌انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی‌برد
آن بی‌ستاره‌ام که عقابم نمی‌برد

در راه زندگی
با این همه تلاش و تمناّ و تشنگی
با اینکه ناله می‌کشم از دل که :
                                                  آب ... آب ...
دیگر فریب هم به سرابم نمی‌برد

پر کن پیاله را ...

 

 -  فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 1 قبل از ظهر توسط دال

 

.. بگذار فقط گریه کنم. شاید یک سال دیگر من هم به جایی برسم که بچه‌ها را کتک بزنم و شاید مثل یکی از آن زن‌های بی‌چاره‌ای بشوم که از کودکی از نگاه‌شان می‌ترسیدم : خشن و شوربخت٬ غرق در هراس زندگی ِ لجام گسیخته٬ ولو در خانه‌های بزرگ ِ اجاره‌ای کثیف. و این که یا بچه‌هایشان را کتک می‌زنند و یا غرق شیرینی‌شان می‌کنند و شب‌ها خود را برای هم‌آغوشی بامردهای مست ِ فلک‌زده‌ای آماده می‌کنند که با خود بوی دکه‌ی سوسیس‌فروشی را به خانه می‌آورند و در جیب‌های کت‌شان دو سیگار تقریباً له شده دارند و هم‌آغوشی که تمام شد با هم در تاریکی سیگار می‌کشند. آه من آن‌ها را تحقیر کرده‌ام٬ آن زن‌ها را٬ خدایا از سر گناهانم بگذر ..

- هاینریش بل - و حتی یک کلمه هم نگفت ..

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط دال


   مبارزه بی‌فایده است ! پیش از اینکه زنگ بزنه٬ آخرین جمله‌ای که برام نوشت این بود : منظورت رو از این کارات فهمیدم٬ لازم نیست اینطوری رفتار کنی ! تمام این یه سال به این امید گذروندم که تغییر کرده باشه ! وقتی دوباره برگشت گفت قول می‌دم !
   مبارزه بی‌فایده است ! تغییری نکرده٬ هیچ تغییری ! کسی عاشق کسی نشد. اونی که تغییر می‌کنه منم ! می‌شکنم٬ آروم٬ بی‌صدا !

   مبارزه بی‌فایده است ! یکی هست که بطرز سهمناکی دو نفر رو به یاد می‌آره ! دو نفری که من خیلی از بهترین خاطرات زندگیم رو مدیونشون هستم. دو نفری که من دو تا از بزرگترین ضربه‌های زندگیم رو ازشون خوردم ! فراموش کردن اون چیزیه که من هیچ وقت یاد نگرفتم !
   مبارزه بی‌فایده است ! فرار بی‌فایده است ! خاطره‌ی فروغ و خاطره‌ی سارا رو این چند وقته اونقدر زنده کرده که اون چرای ؟!!؟ مزاحم٬ دوباره - مثل اون وقت‌ها - دست از سرم بر نمی‌داره !.. چشم‌هاش حتی برای یه لحظه از جلوم دور نمی‌شه. چشم‌های لعنتیش !.. بعضی‌ها اونقدر خوبن که دنیای من بدجوری براشون تنگه !

   مبارزه بی‌فایده است ! زندگی کردن با دیگران یعنی زندگی کردن برای دیگران !.. فلسفه می‌بافم ! خودم هم می‌دونم. می‌دونم که زندگی جای مهملات ِ من نیست ! همه می‌دونستن٬ من فلسفه توی بوق و کرنا می‌کردم٬ دیگران زندگیشون رو می‌کردن - و البته با بزرگواری چیزی به من نمی‌گفتن !
   مبارزه بی‌فایده است ! دوست‌هام همه بزرگ شدن. اینجا همه چیز اونقدر واقعی شده که دیگه جایی برای بچگی کردن‌های من باقی نمی‌مونه !.. می‌دونستم که یکی باید اولین نفر باشه٬ من دستم رو بردم بالا !

   آرش٬ بدجوری دلم برات تنگ شده .. تو چی ؟ هنوز شازده کوچولو می‌خونی ؟!

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 3 قبل از ظهر توسط دال |


بگذار قلب تو
قلب من
آینه ای باشد
که بودن را، و شدن را
در فاصله میان دو انسان تکرار می کند ..

 - برای ثامین خانکی

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 12 بعد از ظهر توسط دال


   دو تا تابلو .. دو تا تابلو٬ هر کدوم از یه منظره‌ی زیبا٬ هر کدوم  با یه اتفاق ِ سهمناک توی افق ِ دور .. مریض شدم ؟!؟..

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 8 قبل از ظهر توسط دال


چشم‌هایت٬ چشم‌هایت ..
چشم‌های لعنتیت٬ التیامی نیستند٬
خود سرگذشت دَردند ..

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 1 بعد از ظهر توسط دال

   تو خاطرات ِ بچگی ِ من یه درخت هست٬ با گل‌های کاغذی و تنه‌ی پیچ خورده .. اون شبی که نیومدم٬ رو پشت بوم یکی می‌خوند : بنشین به یادم شبی٬ تر کن ازین می لبی٬ که یاد یاران خوش است .. تو خاطرات بچگی من یه صدا هست٬ که می‌گفت : دارم می‌رم .. اون شبی که نیومدی٬ یکی روی پشت بوم می‌خوند : یاد آور این خسته را٬ کین مرغ پر بسته را٬ یاد بهاران خوش است .. خاطره‌ها٬ مثل برگ‌ها٬ می پوسن و کهنه می‌شن٬ ولی خاطرات بچگی من هنوز سبزن٬ و هنوز همون قدر آزار دهنده !

خاک ِ خسته
بودن را٬ فتنه‌ای نمی‌انگیخت٬
نه وسوسه ای !

بر شقیقه‌ی حیات
بی‌دغدغه‌ای٬ بی هراس٬
 تنها رگ ِ سکون می‌تپید !

از همین روست شاید که نارنج ِ سالخورده٬
سبز است٬
هنوز و همیشه ..

- برای ز.ا. دوست داشتنی٬ که امروز دلش خیلی گرفته بود.
- برای سیاوش عزیز٬ که همیشه هست٬ حتی برای عرق‌خوری جلوی ستاد ِ امر به معروف و نهی از منکر.
- زمستون سریع گذشت ولی زندگی‌ها بدجوری یخ بسته٬ هنوز و همیشه .. هراس لازمه .. همینطور دغدغه !

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 11 بعد از ظهر توسط دال |

   در مجموع مشغولم .. مشغول دوره کردن ِ این چند وقته .. Green Day .. Yesterday .. Fix You .. اوضاع کمی به هم ریخت .. از کجا شروع شد ؟! .. نمی‌دونم ! .. حق با کی بود ؟ .. با تو  ! .. یا اونی که اسپرسو رو توی یه لیوان بزرگ آورد٬ با اون رنگ سیاه ِ وسوسه انگیزش٬ با اون حس مزاحم و همیشگی ِ تا دم ِ صبح موندن٬ با اون مغز ِ رگ به رگ که دنیا براش می‌شه یه جمله که هیچ وقت گفته نشد !

 
 
I walk a lonely road
The only one that I have ever known
Don't know where it goes
But it's home to me and I walk alone

I walk this empty street
On the boulevard of broken dreams
Where the city sleeps
And I'm the only one and I walk alone

I walk alone
I walk alone

I walk alone
 .. I walk a
 
Green Day -

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 1 قبل از ظهر توسط دال