تبليغاتX
Twenty Four Pieces For A Drama

Ring out the bells again
Like we did when spring began
Wake me up
When september ends

Here comes the rain again
Falling from the stars
Drenched in my pain again
Becoming who we are

As my memory rest
But never forgets what I lost
Wake me up
When september ends

Green Day -

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 10 بعد از ظهر توسط دال

مردی اینچنین ایستاده٬ بلند٬
بر دیواره‌های فراخ ِ الموت٬
با قلّه‌ی درشتِ برابرش٬ با کوه فریاد می‌کند :
فردا که بهار بیاید٬ برف‌ها آب می‌شوند ..

من با تندبادی تا درهّ‌ی سیاهِ سگران پس می‌روم٬
و فریاد او را٬ هنوز٬ دیواره‌های موازی الموت تا خورشید پرتاب می‌کنند ..

امروز خورشید برف‌های الموت را نرم می‌کند ..

- برای عمویم٬ که در غم از دست دادن عزیزش٬ هنوز آب می‌شود

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 0 قبل از ظهر توسط دال

به شب وصلت جانا دیوانه شدم
به شمع رویت جانا پروانه شدم

به مه روی تو جانا  حیران و ماتم
ز غم عشق تو شد  جانا صبر و ثباتم

به حال من نگر دلبر دلبر  زار و نزارم  جانا زار و نزارم

شیدای توام  تاج سرم  بیا به سرم
رسوای توام  چشم ترم  بنشین ببرم

عاشقم کردی  جانا دلم را بردی
به زلف سرکجت دلبر دلبر  گم شده دلم  جانا گم شده دلم

- ملک الشعرای بهار

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 11 بعد از ظهر توسط دال

ابروانت٬
پاسبان ِ اقیانوس‌های ِ هزاران پری ِ بی‌کران ِ چشم‌های تو٬

و چشمان ِ من٬
تنها برای تماشای همه‌ی اینها !

+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 2 بعد از ظهر توسط دال

   در حماقت رازهایی هست که در هزار سال اندیشیدن نیست !.. و من تمام عمر تنها کوشیدم که از آن فرار کنم !

+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 0 قبل از ظهر توسط دال