تبليغاتX
Twenty Four Pieces For A Drama

امشب٬ اشک‌های ِ شور
در آسمان ِ داغ ِ گداخته
خشک می‌شوند.

زمین
تهی٬ با زخم‌هایش
یکسر عداوت است.

نمک برای زخم‌ها
نمک برای طهارت

آنگاه که خورشید دیگر بار بر‌آید
بر پاکی ِ زمین
با عبای ِ سپیدش غبطه خواهد خورد ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 1 قبل از ظهر توسط دال

دخمه‌ای که تنگ در بر می‌گرفت
در سکوتش٬
مرا٬ با ایمانم به لحظه‌ای که بیایی
با لبخندی٬ با لبانت
با امیدی٬ با چشمانت
با کنج رهایی بخشی٬ با آغوشت !

من در تنهایی ابدیّتی می‌شوم
با ناتوانی ِ دست‌هایم در نوازش ِ گیسوانت
با فاصله‌هایی بی‌تلاش
در سکونش ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 2 بعد از ظهر توسط دال

گاهی اونقدر برای کسی ارزش قایل می‌شی٬ اونقدر یکی رو دوست داری٬ که بعد از مدتی از دست خودت تعجب می‌کنی٬ بعد از مدتی به خودت می‌آیی و سؤال می‌کنی از خودت که حالا چقدر از زندگی عقب افتادی و چقدر باید بدوی تا همه چیز رو جبران کنی .. گاهی زندگی آدم رو مجبور می‌کنه که خفه شه و فقط بدوه تا جبران کنه٬ همه چیز رو جبران کنه٬ آن‌هایی رو که ارزشش رو نداشتن٬ خودش رو٬ و حتی زنده بودنش رو جبران کنه !

من به اینجا رسیدم رفیق .. چرا بهم نمی‌گی٬ تو برای من چقدر ارزش قایل بودی ؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 0 قبل از ظهر توسط دال

هشتاد و شش هزار و سیصد و نود و نه اسب سفید٬
سرد و سهمگین٬
شاد و شیرین٬
ارابه ی روز را
در آرامشی هولناک٬

به سوی لحظه ای می کشند که
نبودنت را با آواری
پر هیاهو و بلند٬
فریاد می کند !

ثانیه ای به درازای یک ابدیّت .. 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 1 قبل از ظهر توسط دال

سه کبریت٬ یکی بعد از دیگری در شب روشن شده است
اولی٬ برای دیدن چهره ی کامل تو
دومی٬ برای دیدن چشم هایت
آخری٬ برای دیدن دهانت
و تاریکی محض برای یادآوری همه ی اینها
و فشردنت در میان بازوانم.

- ژاک پرور

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 0 قبل از ظهر توسط دال

چشم هایت٬ چشم هایت٬ چشم هایت
چه در زندان باشم
چه در مریض خانه
به دیدنم بیا !

چشم هایت٬ چشم هایت٬ چشم هایت
سرشار از خورشیدند !

- ناظم حکمت

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 2 قبل از ظهر توسط دال

ای کاش می شد موسیقی رو نوشت. اونوقت لازم نبود که در مورد جملاتت فکر کنی٬ در مورد افعال و مناسب ترین کلمات ..

همه ی لرزش دست و دلم از آن بود که عشق ..

   بعضی وقت ها  به همه ی اون چیزهایی که این چند وقته اتفاق افتاد و نباید که می افتاد فکر می کنم. همه چیز رو اونقدر با خودم مرور کرده ام که دیگه همه اش مثل یه فیلم سیاه و سفید٬ بدون تلاش فوق العاده ای از برابرم رد می شه !.. خیلی به دنیای دور و برم سخت گرفتم. رسیدن به آرزوها و امیدها کار سختیه. اینو امروز خوب می فهمم .. گاهی اوقات ترجیح میدم که بیشتر توی ر‌ؤیا زندگی کنم تا توی واقعیت ..

کاشکی وقتی دنیا می اومدیم٬ دکتره توی گوشمون شازده کوچولو رو می خوند !

هر بار که لبانت
به کلمه ای از این سان
آغشته می شود
کوهی در دلم٬ سنگین و سهمگین٬ می لرزد !
کلمه ای
بدین سان
تخم ِ ناپاکی است٬
بر خاک پاک من٬
و تو !

خورشیدی می برم٬
بر دوش ..
گیسوانت پیام ِ نوازشی است٬
غروب را از چه می پایی !؟

اینجا٬
تنها٬
عقربه ها هزار بار سنگین ترند !

می ترسم ..
می ترسم ازین که دوباره ..

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 2 قبل از ظهر توسط دال |

   بعضی وقت ها اون چیزی که آدمو بیش از هر چیزی آزار می ده٬ آرامشه !.. اون وقتی که یکی می گه مثلاً دوستت دارم و بعد می فهمی که اوضاع به قراری نیست که تو فکر می کردی .. و با وجود این هنوز آرومی .. و حتیّ سعی می کنی که گریه کنی٬ و حتیّ به خودت سیلی می زنی تا گریه کنی٬ ولی هنوز آرومی ..

شاید عزم بیراهه ای کرده ایم و خود٬ هنوز٬ بی خبریم !

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 11 بعد از ظهر توسط دال |

   می خوام یه فیلم بسازم به اسم ِ " بوی ِ پای ِ آب هم عاشق ِ بابات می شه آیدا " .. و اطمینان دارم که با استقبال عموم مواجه خواهد شد !

+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 2 قبل از ظهر توسط دال

   نکته ی بسیار جالب در مورد ضرب دیدگی ِ دنده ی آدم٬ اینه که نه می تونه بخنده و نه توان گریستن داره. فقط باید سعی کنه که روی چیز های خیلی معمولی ِ دور و برش تمرکز کنه. به عنوان مثال دمپاییش٬ یا مثلاً سوراخ ِ نوک ِ جورابش ! و در ضمن باید به دوستاش گوشزد کنه٬ در مورد موضوعات خیلی شاد یا غمگین بحثی به میون نیارن٬ و صحبتشون رو به همون مسأله ی دمپایی یا سوراخ نوک جوراب محدود کنن !

خیلی داره بهم خوش می گذره٬ مخصوصاً این قضیه ی چایی و کاوه که فقط می تونه نق بزنه ! فقط  نمی دونم این موضوع ِ دمپایی چرا اینقدر امروز به نظرم خنده دار میاد ؟؟!!..

+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 2 قبل از ظهر توسط دال

   دوستی داشتم که همیشه بهم می گفت : یه چیزی رو هیچ وقت فراموش نکن، اونم اینه که آدمها برای همدیگه زندگی نمی کنن ! آدمها دنیا های خودشونو دارن و به دنیای تو فکر نمی کنن. پس هرگز سعی نکن چیزی رو به کسی ثابت کنی، فقط سعی کن که زندگیت رو بکنی !

   حالا می دونم که لازم نیست عشق رو به کسی ثابت کنی ! حتی لازم نیست که عشق رو به خودت هم ثابت کنی .. فقط باید زندگیتو بکنی !

   توی زندگی من دوره های هست که من بهشون می گم دوران طلایی ! دوره هایی که زندگی آروم می گذره و آدم ها هم آروم می گذرن ! دوره هایی که بدون اینکه عاشق وجود خاصی باشی٬ می تونی خیلی از آدم های دور و برت رو دوست داشته باشی ..

   .. امروز دو تا چشم دیدم٬ دو تا چشمِ سیاهِ بزرگِ زیبا !

   .. به قول یکی : .. آغازِ جداسری شاید از دیگران بود ..

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 9 بعد از ظهر توسط دال |

یارو      : آقا عباس آباد رو بلدید ؟
موتوری :  نپرس بلدی، بگو اسم مغازه دارش چیه !؟!
یارو      : اِ .. خوب٬ اسم مغازه دارش چیه ؟!
موتوری : مسخره کردی ما رو داداش ؟!
یارو      : نه !
موتوری : عوضی !..

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 7 بعد از ظهر توسط دال |

   ایستاده ای٬ آنجا٬ با نگاهت که آرام خط های له شده ی خیابان را می شمرد. آنجا ایستاده ای٬ با انگشتانت که آرام بر پوکه ی سیگاری کم بها می لغزد. آنجا ایستاده ای با دهانت که  دود را آرام فرو می دهد. ایستاده ای٬ آنجا٬ آرام٬ و دنیا که از سرما در برابرت می لرزد !

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 11 بعد از ظهر توسط دال