Narrator: A philosopher once asked, "Are we human because we gaze at the stars, or do we gaze at them because we are human?" Pointless, really... ”Do the stars gaze back?"… Now that's a question.
..
Yvaine: Tell me about Victoria, then.
Tristan: Well, she... she... There's nothing more to tell you.
Yvaine: The little I know about love is that it's unconditional. It's not something you can buy.
Tristan: Hang on! This wasn't about me buying her love. This was a way for me to prove to her how I felt.
Yvaine: Ah... And what's she doing to prove how she feels about you?
..
Yvaine: You know when I said I knew little about love? That wasn't true. I know a lot about love. I've seen it, centuries and centuries of it, and it was the only thing that made watching your world bearable. All those wars. Pain, lies, hate... It made me want to turn away and never look down again. But when I see the way that mankind loves... You could search to the furthest reaches of the universe and never find anything more beautiful. So yes, I know that love is unconditional. But I also know that it can be unpredictable, unexpected, uncontrollable, unbearable and strangely easy to mistake for loathing, and... What I'm trying to say, Tristan is... I think I love you. Is this love, Tristan? I never imagined I'd know it for myself. My heart... It feels like my chest can barely contain it. Like it's trying to escape because it doesn't belong to me anymore. It belongs to you. And if you wanted it, I'd wish for nothing in exchange - no gifts. No goods. No demonstrations of devotion. Nothing but knowing you loved me too. Just your heart, in exchange for mine.
..
Narrator: They ruled for 80 years. But no man can live forever, except he who possesses the heart of a star, and Yvaine had given hers to Tristan completely. When their children and grandchildren were grown, it was time to light the Babylon Candle… And they still live happily ever after.
..
- From the screenplay of Stardust, a film by Matthew Vaughn. Written by Jane Goldman, based on a novel by Neil Gaiman.
□
فیلم Stardust رو بیش از یه سال پیش سیاوش بهم داد .. فیلم دوستداشتنیای بود .. اون موقع دلیل خاصی برای دوست داشتنش نداشتم .. خوشساخت بود، سرگرم کننده .. پر از نکات جذاب و ظریفی که کنار داستان اصلی، لبخند به لبم میآورد .. امشب، درست قبل از باز شدن دانشگاهها، کلاسها و همهی ماجراهایی که پیش رو داریم، دوباره دیدمش .. و این بار دیدنش فرق داشت .. جذابیتهاش فرق داشت .. و جنس لبخندهای من هم فرق داشت ..
بعضی وقتها، یه جایی، یه وقتی، به یه جمله بر میخوری که انگار حرف خودت بوده .. درست مثل اینکه جایی ته قلبت، مدتها دنبالش میگشتی .. و ناگهان از دهان خود تو خارج شده !!.. امشب این یه سال رو دوره میکنم .. چند روز قبل از تولد بیست و پنج سالگیم، زندگیِ این یک سال رو دوره میکنم ..
زندگی اتفاقِ قریبیه .. ربع قرن، میتونه فقط برای این کافی باشه که بدونی، ممکنه تنها توی یه لحظهی کوتاه، به اندازهی قرنها زندگی کنی .. و من توی این یه سال به اندازهی قرنها زندگی کردم .. زندگی کردم تا بدونم، زندگی برای اثبات چیزی نیست .. نه به خودت و نه به هیچ کس دیگهای .. زندگی شاید، برای اینه که عاشق یه ستاره بشی .. یه ستاره، تا بدون بهونه قلبت رو بهش بدی، اگه فقط حاضر باشه قبولش کنه .. بدون اینکه انتظار هدیهای رو داشته باشی .. یا اینکه چیزی رو بهت ثابت کنه .. زدگی شاید برای اینه که قلبت رو به یه ستاره ببخشی، تنها در برابر قلبش !!.. زندگی حتماً همینه !!.. زندگی باید همین باشه ..
هیچ انسانی تا ابد زندگی نمیکنه .. مگر قلب ستارهای رو بدست آورده باشه !!..
- برای ستارهی کوچک من .. که معنای زندگی رو به من داد .. قلبش رو !!.. و ابدیت رو ..
- میخواستم موسیقی اینجا رو عوض کنم و ترانه ی آخر فیلم رو بگذارم .. ولی خوب دیگه .. بلاگفا یه کمی قاطی کرده و من الآن وقت سر و کله زدن باهاش رو ندارم .. فردا صبح زود باید برم مدرسه !!..
A time for us, some day there'll be
When chains are torn by courage born of a love that's free
A time when dreams so long denied can flourish
As we unveil the love we now must hide
A time for us, at last to see
A life worthwhile for you and me
And with our love, through tears and thorns
We will endure as we pass surely through every storm
A time for us, some day there'll be a new world
A world of shining hope for you and me
For you and me
And with our love, through tears and thorns
We will endure as we pass surely through every storm
A time for us, some day there'll be a new world
A world of shining hope for you and me
A world of shining hope for you and me ..
- Johnny Mathis
زلفی که به جان ارزد هر تار بشوریدش
بس مشک نهان دارد زنهار بشوریدش
در شام دو زلف او، صد صبح نهان بنشست
هر لحظه و هر ساعت صد بار بشوریدش
وان دولت عالم را٬ وان جنت خرم را
کز وی شکفد در جان گلزار بشوریدش ..
- مولانا
- امروز روز بزرگی بود .. برای من .. و برای تو .. عظمتش رو هیچ واژهای نمیتونه به تصویر بکشه .. این چند بیت برای اینکه هیچ وقت از یاد نبریمش .. که از یاد نمیبریمش !!
الا یا ایّهاالسّاقی ادر کأساً و ناولها
که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها ..
- حافظ
- فکر میکردیم آسونه .. هر دومون .. هر دو فکر میکردیم راحت تحمل میکنیم تا وقتش برسه .. ولی یادمون رفته بود٬ چیزی شروع شده .. از گرمای لطیفِ دوست داشتن سرمست بودیم و نمیدونستیم آتشِ عشق در وجودمون بیدار شده .. و خیلی زود .. امروز دلتنگی خیلی بلندتر از قدّ تحمل ماست .. هر دو این رو خوب میدونیم .. و هر دو میدونیم که بخواهیم یا نه٬ تحمل خواهیم کرد ..
به زودی، اگه زاده بشه، اگه توان زاده شدن داشته باشه، در این مکان شعری نوشته میشه .. تا شاید بتونه ذرهّ ای از بزرگترین اتفاق زندگی من رو به تصویر بکشه .. اگه بشه بیانش کرد .. اگه احساس به زبان بیاد .. اگه توان زاده شدن داشته باشه !!!..

دفتر خاطرات تو٬
هزار روز٬
هر روزش خاطرهای دلتنگ٬
بغضی٬ قطرهی اشکی٬ جملهای .. بوسهای بر تصوّر لبهایت ..
.. و دفتر زندگی ِ من٬
هر روزش هزار دوستت دارم ..
.. هر روزش٬ هزار بار بیشتر دوستت دارم ..
- حق با تو بود شاهزاده خانومِ من .. مدّتهاست که من خر شدهام ..

آغوشت .. بهانهیِ عظیمِ زیستن ..
بار الفاظ را بر دوش میبرم
بار مداوم ِ ناتوانیها - از چیدنشان
برای ساختن نخستین و آن یک کلامِ ابدیِ دوستات دارم٬
بار همهی کلماتِ ناگفته
که سکوتِ سرشار ِ تو را میسازند
و اشکهای بیتابیِ مرا٬
بار دقایق ِ بی تو زیستن٬
در اندیشهات زیستن - بی تو برای تو زیستن٬
بار جوانههای بی تو٬ شکوفههای بی تو٬ پرستوهای بی تو٬
نخستین بهاری که بار ِ دلیل بزرگ را بر دوش میبرد٬
بار آرزوهای دور را
خانهای٬ باغچهی کوچکی٬
همهمهی همهی لحظاتِ دوست داشتن
و دوستداشته شدن٬
بار اندیشهی عمیق و بیپایانِ چشمهایت٬
برای آن لحظهی بزرگِ ابدیت که با آغوشت یکی شوم٬
چه اندازه دلیل بزرگی شد
آغوشت برای زیستن ..
- برای آغوش ِ نازنینت .. در آستانهی بهار ..
یک توضیح :
در پاسخ به همهی دوستانی که این چند وقته این سؤال رو ازم پرسیدن .. درست حدس زدید !!.. همهی پستهای چهار ماهِ اخیر ِ این وبلاگ خطاب به یک فرد خاص نوشته شدهاند .. حدس زدنش خیلی سخت نیست که این مخاطب ِ خاص٬ کسی غیر از شاهزاده خانوم ِ من٬ غزال نیست .. به همین دلیل٬ همهی این مطالب بیانگر احساسات ِ بسیار شخصی ِ من هستند ..
از یک طرف٬ ممنونم ازینکه دچار ِ هیچ سوء ِ تفاهمی نمیشید .. از طرف دیگه چون اکثرتون٬ از دوستان ِ نزدیک من هستید٬ و از شرایط ِ زندگی ِ من خبر دارید٬ نیازی به عذرخواهی نمیبینم ..

بعضی وقتها٬ اونی که عزیزترینه٬ ازت فقط میخواد که هیچی نگی .. و تو اونقدری دوستش داری که هیچی نگی .. که حتّی جلوی خودت رو بگیری و شببهخیر هم نگی .. و بیای اینجا تا براش آرزوی رؤیاهای آرام کنی ..
بعضی وقتها٬ اونی که از دنیا برات مهمتره٬ بدون اینکه بهت شببهخیر بگه٬ میخوابه .. . و تو٬ که به خودت قول دادی تا هیچ وقت بدون ِ شببهخیرش خوابت نبره٬ تا صبح خیره به سفیدی دیوار میمونی ..
بعضی وقتها٬ اونقدر دلت میگیره که دوست داری بیاد٬ بدون اینکه چیزی بهش بگی یا ازش بخوای٬ بدون اینکه بهت نشون بده داره از خیر ِ خودش میگذره٬ آغوشش رو باز کنه و بگه٬ بیا تا همهی دلتنگیهات رو فراموش کنی .. بدون اینکه تو حتّی کلمهای از ناراحتیهات حرف زده باشی ..
بعضی وقتها٬ دوست داری عین یه بچّهی کوچولوی لوس و نُنر٬ بشینی توی بغلش و نِق بزنی سر دنیا و همهی چیزهای مزخرفی که تو رو از اون جدا میکنه .. دوست داری که بیاد٬ و بشینه کنارت و حرفهات رو گوش بده ..
بعضی وقتها٬ باید یاد بگیری برای هر چیزی که دلت میخواد٬ دلگیر نشی .. و او رو هم دلگیر نکنی .. یاد بگیری که دلت چیزی نخواد .. چون تو٬ توی دنیا٬ فقط و فقط یه نفر رو داری .. و تنها و تنها خوشحالی اون برات مهمّه .. به هر قیمتی که باشه .. به قیمت زیر پا گذاشتن دلت .. یا فراموش کردن ناراحتیهات ..
بالاخره .. بعضی وقتها٬ دوست داری بیست و چهار ساعت - فقط بیست و چهار ساعتِ ناقابل - از زندگیت .. نباشه .. تا فرداشب ..
آنچه قلب ِ مرا به عظیمترین واقعهی عالم تبدیل کرد٬
حادثهی کوچکی بود٬
به کوچکی دستهای نازنین ِ تو ..
- بزرگترین درسی که توی یک ماه گذشته - توی همهی لحظاتی که نبودی - یاد گرفتم٬ این بود که٬ هرچقدر ناراحت باشی٬ عصبانی باشی٬ بداخلاق باشی و هرچقدر که باهام بدخلقی کنی .. باید که باشی .. چون اگه نباشی٬ دیگه من نیستم ..
□
مضحکترین نکتهای که دربارهی یک جنگ - اون هم توی قرن بیست و یکم - وجود داره٬ وقتیه که طرفین٬ بعد از پایان ِ درگیری٬ سعی میکنن دنیا رو قانع کنن که توی کشتار دهها انسان٬ برنده شدن !!..