الا یا ایّهاالسّاقی ادر کأساً و ناولها
که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها ..
- حافظ
- فکر میکردیم آسونه .. هر دومون .. هر دو فکر میکردیم راحت تحمل میکنیم تا وقتش برسه .. ولی یادمون رفته بود٬ چیزی شروع شده .. از گرمای لطیفِ دوست داشتن سرمست بودیم و نمیدونستیم آتشِ عشق در وجودمون بیدار شده .. و خیلی زود .. امروز دلتنگی خیلی بلندتر از قدّ تحمل ماست .. هر دو این رو خوب میدونیم .. و هر دو میدونیم که بخواهیم یا نه٬ تحمل خواهیم کرد ..
به زودی، اگه زاده بشه، اگه توان زاده شدن داشته باشه، در این مکان شعری نوشته میشه .. تا شاید بتونه ذرهّ ای از بزرگترین اتفاق زندگی من رو به تصویر بکشه .. اگه بشه بیانش کرد .. اگه احساس به زبان بیاد .. اگه توان زاده شدن داشته باشه !!!..

دفتر خاطرات تو٬
هزار روز٬
هر روزش خاطرهای دلتنگ٬
بغضی٬ قطرهی اشکی٬ جملهای .. بوسهای بر تصوّر لبهایت ..
.. و دفتر زندگی ِ من٬
هر روزش هزار دوستت دارم ..
.. هر روزش٬ هزار بار بیشتر دوستت دارم ..
- حق با تو بود شاهزاده خانومِ من .. مدّتهاست که من خر شدهام ..

آغوشت .. بهانهیِ عظیمِ زیستن ..
بار الفاظ را بر دوش میبرم
بار مداوم ِ ناتوانیها - از چیدنشان
برای ساختن نخستین و آن یک کلامِ ابدیِ دوستات دارم٬
بار همهی کلماتِ ناگفته
که سکوتِ سرشار ِ تو را میسازند
و اشکهای بیتابیِ مرا٬
بار دقایق ِ بی تو زیستن٬
در اندیشهات زیستن - بی تو برای تو زیستن٬
بار جوانههای بی تو٬ شکوفههای بی تو٬ پرستوهای بی تو٬
نخستین بهاری که بار ِ دلیل بزرگ را بر دوش میبرد٬
بار آرزوهای دور را
خانهای٬ باغچهی کوچکی٬
همهمهی همهی لحظاتِ دوست داشتن
و دوستداشته شدن٬
بار اندیشهی عمیق و بیپایانِ چشمهایت٬
برای آن لحظهی بزرگِ ابدیت که با آغوشت یکی شوم٬
چه اندازه دلیل بزرگی شد
آغوشت برای زیستن ..
- برای آغوش ِ نازنینت .. در آستانهی بهار ..
یک توضیح :
در پاسخ به همهی دوستانی که این چند وقته این سؤال رو ازم پرسیدن .. درست حدس زدید !!.. همهی پستهای چهار ماهِ اخیر ِ این وبلاگ خطاب به یک فرد خاص نوشته شدهاند .. حدس زدنش خیلی سخت نیست که این مخاطب ِ خاص٬ کسی غیر از شاهزاده خانوم ِ من٬ غزال نیست .. به همین دلیل٬ همهی این مطالب بیانگر احساسات ِ بسیار شخصی ِ من هستند ..
از یک طرف٬ ممنونم ازینکه دچار ِ هیچ سوء ِ تفاهمی نمیشید .. از طرف دیگه چون اکثرتون٬ از دوستان ِ نزدیک من هستید٬ و از شرایط ِ زندگی ِ من خبر دارید٬ نیازی به عذرخواهی نمیبینم ..

بعضی وقتها٬ اونی که عزیزترینه٬ ازت فقط میخواد که هیچی نگی .. و تو اونقدری دوستش داری که هیچی نگی .. که حتّی جلوی خودت رو بگیری و شببهخیر هم نگی .. و بیای اینجا تا براش آرزوی رؤیاهای آرام کنی ..
بعضی وقتها٬ اونی که از دنیا برات مهمتره٬ بدون اینکه بهت شببهخیر بگه٬ میخوابه .. . و تو٬ که به خودت قول دادی تا هیچ وقت بدون ِ شببهخیرش خوابت نبره٬ تا صبح خیره به سفیدی دیوار میمونی ..
بعضی وقتها٬ اونقدر دلت میگیره که دوست داری بیاد٬ بدون اینکه چیزی بهش بگی یا ازش بخوای٬ بدون اینکه بهت نشون بده داره از خیر ِ خودش میگذره٬ آغوشش رو باز کنه و بگه٬ بیا تا همهی دلتنگیهات رو فراموش کنی .. بدون اینکه تو حتّی کلمهای از ناراحتیهات حرف زده باشی ..
بعضی وقتها٬ دوست داری عین یه بچّهی کوچولوی لوس و نُنر٬ بشینی توی بغلش و نِق بزنی سر دنیا و همهی چیزهای مزخرفی که تو رو از اون جدا میکنه .. دوست داری که بیاد٬ و بشینه کنارت و حرفهات رو گوش بده ..
بعضی وقتها٬ باید یاد بگیری برای هر چیزی که دلت میخواد٬ دلگیر نشی .. و او رو هم دلگیر نکنی .. یاد بگیری که دلت چیزی نخواد .. چون تو٬ توی دنیا٬ فقط و فقط یه نفر رو داری .. و تنها و تنها خوشحالی اون برات مهمّه .. به هر قیمتی که باشه .. به قیمت زیر پا گذاشتن دلت .. یا فراموش کردن ناراحتیهات ..
بالاخره .. بعضی وقتها٬ دوست داری بیست و چهار ساعت - فقط بیست و چهار ساعتِ ناقابل - از زندگیت .. نباشه .. تا فرداشب ..
آنچه قلب ِ مرا به عظیمترین واقعهی عالم تبدیل کرد٬
حادثهی کوچکی بود٬
به کوچکی دستهای نازنین ِ تو ..
- بزرگترین درسی که توی یک ماه گذشته - توی همهی لحظاتی که نبودی - یاد گرفتم٬ این بود که٬ هرچقدر ناراحت باشی٬ عصبانی باشی٬ بداخلاق باشی و هرچقدر که باهام بدخلقی کنی .. باید که باشی .. چون اگه نباشی٬ دیگه من نیستم ..
□
مضحکترین نکتهای که دربارهی یک جنگ - اون هم توی قرن بیست و یکم - وجود داره٬ وقتیه که طرفین٬ بعد از پایان ِ درگیری٬ سعی میکنن دنیا رو قانع کنن که توی کشتار دهها انسان٬ برنده شدن !!..
دستهایی٬
که به ظرافت
قلب ِ مرا از بیشترین عشق ِ جهان لبریز میکنند٬
آنچنان که واقعهای عظیم را
در سینهی خود احساس کنم.
دستهایی٬
که به خُردی
بعیدترین فاصلههای عالم را اندازه میزنند٬
تا حدیث ِ دوری افسانهای باشد
داستانی رو به زوال !
دستهایی٬
که به مهربانی
خطهای دل من را مرهم مینهند٬
بدان هنگام که بار دلتنگیهای روزگار را
بر دوش میکشم.
دستهایت٬
در دستهای من٬
سعادتی است٬
حادثهای که جهان را
از بهاری نابههنگام سرشار میکند ..
- برای شاهزاده خانوم ِ کوچولوی من .. برای دستهای کوچکش .. برای تنها زمستانی که میپرستم ..
- سال ِ نو ِ میلادی مبارک !!
شبی عبوس !
پایانی بر فصل ِ غروبها٬
تا طلوع خورشید خویش را
در پس مردمکانت
به انتظاری طولانی و سهمگین بنشینم ..
شبی گنگ !
طولانیترین شبها٬
که هجران را
در ثانیههایش - بلند و کشدار -
مکرّر میکند ..
و شبی صبور !
قاطعانهترین ِ شبها٬
تا در برهانی
قاطعانهتر از هر بهشت و جهنّم
سرنوشت مرا فریاد کند٬
که در پیوندی ابدی
به دستانت گره خورده است !
- به شاهزاده خانومم .. برای شب ِ یلدا .. که نیست ..
یک قرن تا بر شانههایت گریه کنم٬
یک قرن تا در چشمهایت غرقه شوم٬
یک قرن تا در آغوشت آرام گیرم٬
.. و یک ابدیّت
برای بازگفتن ذرّهای از آنچه در سینه دارم !
- ...
- چقدر فرمهام٬ شبیه ِ عاشقانههای ژاک پرور شدن ..